تبلیغات |
شعر و داستان عاشقانه
جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. نوع مطلب : داستان و حکایت، برچسب ها : داستان...، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی، داستان آموزنده کوتاه، داستان کوتاه،
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش راهبه سوار میشه و راه میفتن چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه... چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده! راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!!! کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی !!! نتیجه اخلاقی اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!!! نوع مطلب : برچسب ها : مطالب خنده دار، مطالب بامزه، مطالب خنده دار وبامزه، مطالب طنز، حرفهای طنز، روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین
الآن ببینم!!! نوع مطلب : داستان و حکایت، برچسب ها : داستان مردی که می خواست خدا رو ببیند، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی، داستان آموزنده کوتاه، داستان کوتاه، در روزگاری که بر روی عاشق قیمت می گذارند نوع مطلب : مطالب عاشقانه، برچسب ها : چرا عاشق شوم، مطالب عاشقانه، حرف های عاشقانه، مطالب غمنگیز عاشقانه، مطالب عاشقانه غمگین، مطالب عاشقانه احساسی، مطالب احساسی و عاشقانه، متن های عاشقانه، متن های عاشقانه غمگین، دلم به ناز نگاهت حسابی گیره،كجایی ؟ نیایی این دل مسكین زغم میمیره ، كجایی ؟ نگفته بودی برایت، مهمه پیر و جوونی جوون پسند دل من ،اگرچه پیره ، كجایی ؟ خدا میدونه كه خیلی كوتاهه مهلت دنیا بیا،بگوهمین امروز،كه فردا دیره ، كجایی ؟ شبانه روز كارم اینه: كنار پنجره باشم به انتظار تو با چشم خیس و خیره ، كجایی ؟ نوازشت اگه باشه ، دوباره زنده میشم ،چون كه دست تو مثل بارونه بر كویره ، كجایی؟ نگو كه از ما گذشته، نگو كه عاشقی زشته كه عشق نیاز برای هر صغیركبیره ، كجایی ؟ بیاكه با بودن تو- باهرچه سختی كه باشه- روزها وشبهای عمرم ،نمیشه تیره ،كجایی؟ برای آنكه بیایی به هر دری زده ام سر امید من نشود كم ، خدا خبیره ، كجایی؟ نوع مطلب : شعر عشقولانه، برچسب ها : شعر عاشقانه کجایی، شعر های عاشقانه زیبا، شعر احساسی وغمگین عاشقانه، شعر غمگین عاشقانه، شعر غمگین عاشقانه زیبا، دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت . نوع مطلب : داستان های عاشقانه، برچسب ها : داستان عاشقانه لبخند را فرآموش نکن، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی، داستان آموزنده کوتاه، داستان کوتاه، * روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ... نوع مطلب : مطالب خنده دار، برچسب ها : مطالب خنده دار، مطالب بامزه، مطالب خنده دار وبامزه، مطالب طنز، حرفهای طنز، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی، داستان آموزنده کوتاه، داستان کوتاه، كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب
افتاد. كشاورز
هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. نتیجه اخلاقی : مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود! نوع مطلب : داستان و حکایت، برچسب ها : داستان آموزنده کشاورز و الاغ پیر، داستان...، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی، داستان آموزنده کوتاه، داستان کوتاه، یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از
بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد
هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم
جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از
بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذای تو خورده است؟ نوع مطلب : داستان و حکایت، برچسب ها : حکایت بهلول و آشپز، حکایت بهلول، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی، روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در
کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید. نوع مطلب : داستان و حکایت، برچسب ها : داستان روزنامه نگار خلاق، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی، داستان های آموزنده زیبا، درباره وبلاگ مطالب اخیر موضوعات آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه نویسندگان برچسبها آمار وبلاگ |
||