تبلیغات
همه چیز از همه جا - عاقبت از این دیار رخت بر بستم...

همه چیز از همه جا
 

تنها!... با جامه دانی بس سنگین!
گام ها کوتاه... ناتوان... پر امید
همه چیز را برداشتم؟
اصالت؟... شرافت؟
جای پای عشق...! و کوه خاطرات را...
که تمامی جامه دان را پر کرده!
آن دور دست ها ... پشت این کویر...
می بینم آبادانی ... و فرداهای سبز را...
باید از این گودال بگذرم... بعد ... این همه جا هموار است... راه آسان
با این بار سنگین!
نکند جامه دان بیفتد و هستیَم را باد پراکنده این کویر کند!
نه...
خواهم پرید!!!
از این کویر... خواهم گریخت
فردا آغوش تو مأمن جاویدان من خواهد شد...
فقط یک پرش نه چنداد سخت
و تو ...
هم اکنون
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ...
جامه دان ماند... و من
داخل گودال...
برای چه بر من خاک میریزید...!
اینجا گور است؟!





طبقه بندی: ۩.....ادبیات و شــــعـــــــر.....۩،  شعر عشقولانه، 
برچسب ها: عاقبت از این دیار رخت بر بستم...، شعر عاشقانه، قصید عاشقانه، شعر عاشقانه...، شعر های عاشقانه زیبا، شعر احساسی وغمگین عاشقانه، شعر غمگین عاشقانه، شعر غمگین عاشقانه زیبا،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 10 مهر 1391 توسط bia2liver
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : لایور

ابزار هدایت به بالای صفحه