همه چیز از همه جا
 
حکایت های شیرین و بسیار خواندنی از ملا نصرالدین قسمت اول

ملا و  درب خانه
روزی مادر ملا به ضیافت رفت و ملا را سفارش نمود

که درب خانه را درست محافظت نماید ملا مدتی

نشست مادرش نیامد از توقف در خانه خسته شد

عاقبت در را از پاشنه کند بر پشت نهاد و از خانه

بیرون رفت مادرش چون مراجعت نمود در را کنده و ملا

را ندید بسراغ او رفت در بازار مانند ابلهان

در را به پشت نهاده ، می گردد او را سرزنش نمود.




پرسیدن خبر ملائکه از ملا

از ما سوال کردن قبل از اینکه خداوند زمین و

آسمان را خلق کند ملائکه در کجا بودند؟ گفت در خانه خود


لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید



شتر سواری ملا

روزی ملا بر شتر سوار بود و به جایی می رفت شتر

از طریق مقصود بیرون رفت و راه دیگری در پیش

گرفت یکی از رفقای قدیمی به او رسید و پرسید به کجا

می روی گفت هر کجا که میل شتر باشد.


 گمشدن الاغ ملا

ملا الاغش را گم کرد در کوچه و بازار عقب او گشته

خدا را شکر می کرد پرسیدن شکر برای چیست گفت

برای اینکه اگر خودم هم با او گم شده بودم حالا باید

دیگری عقب من و الاغ بگردد.



گردو شکستن ملا

ملا روزی گردو می شکست گردویی از زیر سنگش

جسته ناپدید شد گفت سبحان الله همه چیز از مرگ

می گریزند حتی بهائم

 نردبان فروشی ملا

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار   می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

داستان دوست ملا

روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی  است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!


داستان ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟


داستان دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید
.



داستان داماد شدن ملا

روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم
!

 






طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: حکایت های شیر ملانصرالدین، ملانصرالدین، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 شهریور 1390 توسط bia2liver
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : لایور

ابزار هدایت به بالای صفحه

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات