همه چیز از همه جا
 

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟

گفت: خودم را می بینم !

عارف گفت: دیگر دیگران را نمی بینی!

آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه.

اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی.

این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند. اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند.

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: داستان...، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی، داستان آموزنده کوتاه، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 شهریور 1390 توسط bia2liver
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه
که با ماشین برسوندش به مقصدش
راهبه سوار میشه و راه میفتن
چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم
میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای
راهبه میندازه
راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹
رو به خاطر بیار
کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه...
چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و
کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای
راهبه تماس میده!
راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس
۱۲۹ رو به خاطر بیار!!!
کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و
راهبه رو به مقصدش می رسونه
بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده
سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹
رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش
برو و عمل خود را پیگیری کن کار خود را
ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که
می خواهی میرسی !!!
نتیجه اخلاقی اینکه اگه توی شغلت از
اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی،
فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!!!


ادامه مطلب

برچسب ها: مطالب خنده دار، مطالب بامزه، مطالب خنده دار وبامزه، مطالب طنز، حرفهای طنز،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 شهریور 1390 توسط bia2liver

روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین الآن ببینم!!!
کریشنا گفت : قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی.
او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.
هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.
عکسالعمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند.
وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمیتواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.
در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس میکشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر میکردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!
مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر میکردم هوا بود.
کریشنا گفت: درست است.
حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید.





طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: داستان مردی که می خواست خدا رو ببیند، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی، داستان آموزنده کوتاه، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 شهریور 1390 توسط bia2liver

در روزگاری که بر روی عاشق قیمت می گذارند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که خیلی راحت پا روی قلب می گذارند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که دل شکستن عادت بی هنران است
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که فرهادهای دروغین با تیشه به کوه نمی زنند
بلکه با تیشه به ریشه می زنند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که شیرین ها لحظه به لحظه در روی یک پیمانند
چرا عاشق شوم؟
در روزگاری که عاطفه کالای بازاری شده
چرا عاشق شوم؟
چون باور ندارم دلم را بازیچه هر کس کنم
به راستی
چرا عاشق شوم؟
عاشق که شوم؟
تو بگو؟






طبقه بندی: مطالب عاشقانه، 
برچسب ها: چرا عاشق شوم، مطالب عاشقانه، حرف های عاشقانه، مطالب غمنگیز عاشقانه، مطالب عاشقانه غمگین، مطالب عاشقانه احساسی، مطالب احساسی و عاشقانه، متن های عاشقانه، متن های عاشقانه غمگین،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 شهریور 1390 توسط bia2liver
دلم به ناز نگاهت حسابی گیره،كجایی ؟

نیایی این دل مسكین زغم می‌میره ، كجایی ؟

نگفته بودی برایت، مهمه پیر و جوونی

جوون پسند دل من ،اگرچه پیره ، كجایی ؟

خدا میدونه كه خیلی كوتاهه مهلت دنیا

بیا،بگوهمین امروز،كه فردا دیره ، كجایی ؟

شبانه روز كارم اینه: كنار پنجره باشم

به انتظار تو با چشم خیس و خیره ، كجایی ؟

نوازشت اگه باشه ، دوباره زنده میشم ،چون

كه دست تو مثل بارونه بر كویره ، كجایی؟

نگو كه از ما گذشته، نگو كه عاشقی زشته

كه عشق نیاز برای هر صغیركبیره ، كجایی ؟

بیاكه با بودن تو- باهرچه سختی كه باشه-

روزها وشب‌های عمرم ،نمیشه تیره ،كجایی؟

برای آنكه بیایی به هر دری زده ام سر

امید من نشود كم ، خدا خبیره ، كجایی؟





طبقه بندی: شعر عشقولانه، 
برچسب ها: شعر عاشقانه کجایی، شعر های عاشقانه زیبا، شعر احساسی وغمگین عاشقانه، شعر غمگین عاشقانه، شعر غمگین عاشقانه زیبا،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 شهریور 1390 توسط bia2liver

 دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت .
با اینكه ها آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود ،
دختر بچه طبق معمولِ همیشه ، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر كه شد ،‌ هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد
یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد ، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود .
با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید ،
با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.
اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود ،
ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد ، او می ایستاد ، به آسمان نگاه می كرد و لبخند می زد
و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می شد.
زمانیكه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند ، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید :
"
چكار می كنی ؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟"
دخترك پاسخ داد،" من سعی می كنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می گیرد."





طبقه بندی: داستان های عاشقانه، 
برچسب ها: داستان عاشقانه لبخند را فرآموش نکن، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی، داستان آموزنده کوتاه، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 شهریور 1390 توسط bia2liver

* روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

* یک كشیش او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

* یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

* یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

* یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

* یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

* یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

* یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده

* افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

* یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

* یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

* سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!





طبقه بندی: مطالب خنده دار، 
برچسب ها: مطالب خنده دار، مطالب بامزه، مطالب خنده دار وبامزه، مطالب طنز، حرفهای طنز، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی، داستان آموزنده کوتاه، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 شهریور 1390 توسط bia2liver

كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی : مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود!





طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: داستان آموزنده کشاورز و الاغ پیر، داستان...، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی، داستان آموزنده کوتاه، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 شهریور 1390 توسط bia2liver

یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذای تو خورده است؟
آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت؟ ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.
آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت است، کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند.





طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: حکایت بهلول و آشپز، حکایت بهلول، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 شهریور 1390 توسط bia2liver

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
 
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!





طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: داستان روزنامه نگار خلاق، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی، داستان های آموزنده زیبا،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 شهریور 1390 توسط bia2liver
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : لایور

ابزار هدایت به بالای صفحه

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic