همه چیز از همه جا
 

عزیزم... عشقی که به تو دارم مانند نور شمع است. شمعی فروزان که در

دل شبها می سوزد... هیچ وقت هم نمی لرزد و به اتمام نمی رسد و

هرگز هم خاموش نمی شود. زیرا عشق من نسبت به تو جاودانست...

بدون کوچکترین شک و شبهه ای...

عشقی است بی حد و حصر، مانند ستارگانی که اسمان را پوشانیده اند

پس عزیزم چه دلیلی دارد که به تو بگویم چرا دوست دارم...

تو مهربان و ظریفی...شیرین و مهربان و صادقی و عشق من نسبت به

تو چون شمعی است که شب تار را روشن و روشنتر می سازد.





طبقه بندی: مطالب عاشقانه، 
برچسب ها: مطالب عاشقانه، حرف های عاشقانه، مطالب غمنگیز عاشقانه، مطالب عاشقانه غمگین، مطالب عاشقانه احساسی، مطالب احساسی و عاشقانه، متن های عاشقانه، متن های عاشقانه غمگین،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 شهریور 1390 توسط bia2liver
حکایت های شیرین و بسیار خواندنی از ملا نصرالدین قسمت اول

ملا و  درب خانه
روزی مادر ملا به ضیافت رفت و ملا را سفارش نمود

که درب خانه را درست محافظت نماید ملا مدتی

نشست مادرش نیامد از توقف در خانه خسته شد

عاقبت در را از پاشنه کند بر پشت نهاد و از خانه

بیرون رفت مادرش چون مراجعت نمود در را کنده و ملا

را ندید بسراغ او رفت در بازار مانند ابلهان

در را به پشت نهاده ، می گردد او را سرزنش نمود.




پرسیدن خبر ملائکه از ملا

از ما سوال کردن قبل از اینکه خداوند زمین و

آسمان را خلق کند ملائکه در کجا بودند؟ گفت در خانه خود


لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: حکایت های شیر ملانصرالدین، ملانصرالدین، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 شهریور 1390 توسط bia2liver

عشق... همه چیز است

عشق ، وابستگی است. انحلال کامل فردیت است در جمع .

عشق ، مجموع تخیلات یک بیمار نیست .

عشق ، یعنی پویش ناب دا ئمی .

عشق ،به سراغ خستگان روح نمی آید .

عشق خطرناک است نه عاشق .

عشق حذف کامل فاصله را درخواست میکند .

عشق ترس از تنها ماندن نیست .

عشق داوری توانمند جان است .

عشق به دیگری ابزاری ست برای زیبا و زیباتر ساختن زندگی .





طبقه بندی: مطالب عاشقانه، 
برچسب ها: مطالب عاشقانه، حرف های عاشقانه، مطالب غمنگیز عاشقانه، مطالب عاشقانه غمگین، مطالب عاشقانه احساسی، مطالب احساسی و عاشقانه،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 شهریور 1390 توسط bia2liver

هنگامیکه سر بر بستر تنهائی می نهم و دیده از خواب فرو می بندم

خویشتن را تنها می یابم زیرا خیال، چشم رویا بین مرا با صحنه های

دلپذیر آشنا می کند. در عالم تصور کودکی محبوب و لطیف را زیر

سینه می گیرم و چون مادری مهربان لبخند می زنم تا آرامش کنم چه

شیرین است این پندار که آن لحظه که او را گرم و نرم در آغوش دارم

 این تصویر چه لذت بخش است که وی تنها از آن من است در بستر

خواب نگاههائی با نگاه من برخورد می کند که هرگز روز روشن آنها را به

من ننموده است. این نگاهای پر مهر چه هیجان و لذتی در روح من بر

می انگیزند می بینم که دستم را با مهر می فشارند حس می کنم که

عاقبت دوستم دارند و دلم پناهگاهی یافته است با خود می گویم دیگر

روزگاران تنهائی منت به سر برده است. اما بیدار شدن خواب خوشی را از

دست رفته دیدن و خویشتن را بی یار و محبوی تنها یافتن...

اوه چگونه زیبائی این خلوت غم انگیز را وصف می توان کرد؟





طبقه بندی: مطالب عاشقانه، 
برچسب ها: مطالب عاشقانه، حرف های عاشقانه، مطالب غمنگیز عاشقانه، مطالب عاشقانه غمگین، مطالب عاشقانه احساسی، مطالب احساسی و عاشقانه، رویا،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 شهریور 1390 توسط bia2liver

یه پسری بود که به دلیل نبودن استادیوم فوتبال، فرهنگ سرا و این گونه موارد در روستاشون نمی دونست چطوری اوقات فراغتش رو پر کنه، به همین دلیل فرت و فرت به همه دروغ می گفت و اون ها رو سر کار می ذاشت، تا اینکه یه روز اهالی روستا که حسابی از دست کارهای چوپان دروغگو کلافه شده بودن دور هم جمع شدن تا یه جوری چوپان دروغگو رو ادب کنن، هر کس چیزی گفت تا اینکه کدخدا بعد از تفکرات بسیار گفت:«باید این جوون رو به اشد مجازات برسونیم.»، همه فکر کردند که کدخدا داره شوخی می کنه، اما کدخدا جمله اش رو تکمیل کرد و گفت:«باید زنش بدیم!»، با شنیدن این جمله همه فهمیدن اینبار دیگه کدخدا شوخی نداره، اونها با خواهش و التماس از کدخدا خواستن در تصمیمش تجدید نظر کنه و چوپان دروغگو رو ببخشه، اما کدخدا گفت:«همینه که هست! می خواین بخواین، نمی خواین هم باید بخواین!!»
چوپان دروغگو با یکی همکلاسی خواهرِ دانش آموزش که اتفاقا دختر کدخدا بود(!) ازدواج کرد، از اون روز به بعد دیگه هیچ کسی در روستا دروغی از چوپان نشنید و دیگه کسی اون رو به نام «چوپان دروغگو» صدا نمی زدند، از اون به بعد همه اون رو در روستا به اسم «چوپان زن ذلیل» می شناختند!
ما از این داستان نتیجه می گیریم به دلیل نقش ارزشمند ازدواج در کاهش جرایم جامعه هر چی زودتر ازدواج کنیم بهتره!!





طبقه بندی: مطالب خنده دار، 
برچسب ها: مطالب خنده دار، مطالب بامزه، مطالب خنده دار وبامزه، مطالب طنز، حرفهای طنز، چوپان دروغگو،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 شهریور 1390 توسط bia2liver
روستایی بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بی سوادی در آن سكونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعی حكومت می كرد. برحسب اتفاق گذر یك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاری های شیاد شد و او را نصیحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می كند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبكاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از كلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد كه فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود كدامیك باسواد و كدامیك بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر كار، چه می شود.
شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»
معلم نوشت: مار
نوبت شیاد كه رسید شكل مار را روی خاك كشید.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنید كدامیك از اینها مار است؟
مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شكل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را كتك زدند و از روستا بیرون راندند.




طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: داستان مار، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی، مار را چگونه باید نوشت؟،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 شهریور 1390 توسط bia2liver
آوره اند که داروغه بغداد در بین جمعی ادعا می کرد که تا به حال هیچکس نتوانسته است مرا گول بزند
بهلول در میان آن جمع بود گفت: گول زدن تو کار آسانی است ولی به زحمتش نمی ارزد .
داروغه گفت چون از عهده آن بر نمی آیی این حرفرا می زنی . بهلول گفت حیف که الساعه کار
خیلی واجبی دارم والا همین الساعه تو را گول می زدم .
داروغه گفت حاضری بری و فوری کارت را انجام بدهی و برگردی؟
بهلول گفت بلی . پس همین جا منتظر من باش فوری می آیم . بهلول رفت و دیگر برنگشت. داروغه
پس از دو ساعت معطلی بنا کرد به غرغر کردن و بعد گفت این اولین دفعه است که این دیوانه مرا به این قسم گول زد و چندین ساعت بی جهت مرا معطل و از کار باز نمود .




طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: حکایت بهلول، بهلول و داروغه، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 شهریور 1390 توسط bia2liver
قانون تو تنهایی من است

و تنهایی من قانون عشق

و عشق ارمغان دلدادگیست

و این سرنوشت سادگیست !

چه قانون عجیبی وچه ارمغان نجیبی

و چه سرنوشت تلخ و غریبی

كه هر بار ستاره های زندگی ات را

با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره امید كنی

و خود در تنهایی و سكوت

با چشمهایی خیس از غرور

پیوند ستاره ها را به نظاره بنشینی

و خموش و بی صدا

به شادی ستاره های از تو گشته جدا

دل خوش كنی

و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری

و باز هم تو بمانی ویك عمر صبوری




طبقه بندی: مطالب عاشقانه، 
برچسب ها: مطالب عاشقانه، حرف های عاشقانه، غمنگیز عاشقانه، مطالب عاشقانه غمگین، مطالب عاشقانه احساسی، مطالب احساسی و عاشقانه،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 شهریور 1390 توسط bia2liver

مطمئن باش و برو
ضربه‌ات كاری بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگی‌ام خندیدی
به من و عشقی پاك
كه پر از یاد تو بود
و خیالم می‌گفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكه‌های دل خود را آرام سر هم بند زنم

 





طبقه بندی: مطالب عاشقانه، 
برچسب ها: مطالب عاشقانه، حرف های عاشقانه، غمنگیز عاشقانه، مطالب عاشقانه غمگین، مطالب عاشقانه احساسی، مطالب احساسی و عاشقانه،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 شهریور 1390 توسط bia2liver

یک روز یک زن و مرد با ماشینا شون با هم تصادف ناجوری می کنن. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن ...
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، راننده ی خانم بر میگرده میگه
:
- آه چه جالب شما مرد هستید!
ببینید چه به روز ماشینامون اومده
!
همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم
!
این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم
!
مرد با هیجان پاسخ میده
:
 اوه … "بله کاملا" … با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !
بعد اون خانم زیبا ادامه میده و میگه
:
 ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن که می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم ! و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده
.
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیکه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن
.
زن هم با کمال خونسردی درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد
.
مرد می گه شما نمی نوشید؟
!
زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب میگه
:
 نه عزیزم، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم … !





طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: داستان زن باهوش، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 4 شهریور 1390 توسط bia2liver
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : لایور

ابزار هدایت به بالای صفحه

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات