همه چیز از همه جا
 

پادشاهی با غلامی که هرگز دریا را تا آن زمان ندیده بود، در کشتی نشسته بود. غلام گریه و زاری میکرد و لرزه به اندامش افتاده بود. چنانکه با هیچ ملاطفت و سخنی آرام نمیگرفت و این امر، عیش ملک را تیره و مکدر نمود. چاره ای نداشتند جز آنکه حکیمی در آن کشتی بود و به ملک گفت: اگر اجازه دهید من او را خاموش میکنم

ملک قبول کرد و حکیم، غلام را در دریا انداخت. چندین بار غلام در آب غوطه خورد، سرانجام او را از موهایش گرفتند و به داخل کشتی آوردند.
غلام چون به کشتی رسید، به گوشه ای آرام نشست و آرامش خود را بازیافت.

ملک از حکیم پرسید: در این کار چه حکمتی بود؟
حکیم پاسخ داد: او اول رنج غرق شدن را نچشیده بود تا قدر سلامت کشتی را بداند؟

نکته اخلاقی: قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید





طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: داستان غلام دریا زده، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 شهریور 1390 توسط bia2liver

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به
طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند
و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای
کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن
هم چیزی نپرسد.
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز
پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با
یکدیگر امور باقی را رفع و رجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آورد و نزد
همسرش برد
پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به
شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه
را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد
پیرمرد در این باره از همسرش سوال نمود.
پیرزن گفت :هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت
که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من
گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.
پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو
عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او
رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این
همه پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟
در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام.





طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: داستان جعبه کفش، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 شهریور 1390 توسط bia2liver
خوشگل = خوجل
خوبی = خوفی
جیگرتو بخورم = جیگلتو بخولم

قربونت برم = قلبونت بلم

چطوری؟ = تطولی؟

چی کار می کنی = چیکال می کنی

سلام = شلام

لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید



ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب خنده دار، 
برچسب ها: مطالب خنده دار، مطالب بامزه، مطالب خنده دار وبامزه، مطالب طنز، حرفهای طنز،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 شهریور 1390 توسط bia2liver

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور





طبقه بندی: شعر عشقولانه، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 شهریور 1390 توسط bia2liver

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که این هتل

به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد


اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و


و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد
.

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری


همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه


به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند .

لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید




ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان و حکایت، 
برچسب ها: داستان نامه ای از آخرت، داستان طنز، حکایت های زیبا، حکایت شیرین، داستان خنده دار، داستان های بامزه و خواندنی، داستان های خوندنی، داستان طنز کوتاه، داستان کوتاه،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 شهریور 1390 توسط bia2liver

نرو!! تنهایم نگذار، من تحمل رفتن و ترک کردن کسی را که دوستش

دارم، ندارم .

من حسرت کشیدن و دوری و اشک ریختن چشمهایم را نمی توانم

فراموش کنم .

می گویی بر می گردم من نمی گویم تو دروغ می گوی ولی من به

روزگار اعتماد ندارم .

در لحظه ای که فراموشم کردی بدان که من دیگر نمی توانم زندگی را

ادامه دهم !





طبقه بندی: مطالب عاشقانه، 
برچسب ها: مطالب عاشقانه، حرف های عاشقانه، غمنگیز عاشقانه، مطالب عاشقانه غمگین، مطالب عاشقانه احساسی، مطالب احساسی و عاشقانه،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 شهریور 1390 توسط bia2liver

یه روز یه باغبونی .... یه مرد آسمونی

نهالی کاشت میونه...باغچه ی مهربونی

می گفت سفر که رفتم...یه روز و روزگاری

این بوته ی یاس من...می مونه یادگاری

هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید.

میون کوچه باغ ها بوی خدا می پیچید

اونایی که نداشتن...از خوبی ها نشونه

دیدن که خوبیه یاس...باعث زشتی شونه

عابرای بی احساس ... پا گذاشتن روی یاس

ساقه هاشو شکستن... آدمای نا سپاس

یاس جوون مرگمون...تکیه زدش به دیوار

خواست بزنه جوونه...اما سر اومد بهار

یه باغبون دیگه...شبونه یاس رو بر داشت

پنهون ز نامحرمان...تو باغ دیگه ایی کاشت

هزار ساله کوچه ها...پر می شه از عطر یاس

اما مکان اون گل... مونده هنوز ناشناس





طبقه بندی: شعر عشقولانه، 
برچسب ها: شعر بسیار زیبای گل یاس، گل یاس، شعر غمگین، شعر احساسی، شعر های عاشقانه،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 شهریور 1390 توسط bia2liver

من سراپا عشقم
من پر از تصویرم
من پراز همهمه ی شوق یک تصمیمم
من پر از فریادم
آتشی بی تابم
دل تو جنس بهار
نخورد آتش من بر بالت
تو پر از خواستنی
شعر پرواز منی
من سراپا اشکم
من پر از آغازم
من فقط عشق رسیدن به تو در خود دارم
راه پر پیچ و خمیست
تا در خانه ی تو
راه بسیار و دلم غرق در حسرت تو
رهگذر نیست دلم که رود راحت و سرد
بعد تو می دانم
من فقط گریه ی تبدار غمم
تو پر از رمزی و راز
چون شکفتن از خاک
من سراپا بیداد
پرم از وحشت راه
ریشه ی تو تو زمین
ریشه ی من در باد
من تو را می خواهم
هر چه بادا بادا





طبقه بندی: شعر عشقولانه، 
برچسب ها: شعرعاشقانه سراپاعشق، شعر عاشقانه زیبا، شعر عاشقانه غمگین،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 شهریور 1390 توسط bia2liver

یکی بود یکی نبود

مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود . وقتی مرد همه می گفتند : به بهشت رفته است آدم


مهربانی مثل او حتما به بهشت میرود
.

هنوز بهشت به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نامها کرد


نام او را نیافت و او را به جهنم فرستاد
....

لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید




ادامه مطلب

برچسب ها: داستان طنز.داستان.حکایت.داستان جهنم جای این کارا نیست.جهنم جای این کارا نیست،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 شهریور 1390 توسط bia2liver
آورده اند که بهلول بیشتر وقتها در قبرستان می نشست و روزی که برای عبادت به قبرستان رفته بود و هارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت: بهلول چه         می کنی؟
بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه مرا اذیتو آزار می دهند . هارون گفت:
آیا می توانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟
بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتش نمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوب
داغ شود هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتش گذاردند تا داغ شد . آنگاه بهلول گفت:
ای هارون من با پای برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچه پوشیده ام ذکر می نمایم و سپس تو هم باید پای خود را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی و آنچه خورده ای و پوشیده ای ذکر نمایی . هارون قبول نمود .
آنگاه بهلول روی تابه داغ ایستاد و فوری گفت: بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوری پایین آمد که
ابداً پایش نسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محض اینکه خواست خود را معرفی نماید نتوانست و پایش بسوخت و به پایین افتاد .سپس بهلول گفت:
ای هارون سوال و جواب قیامت نیز به همین صورت است. آنها که درویش بوده ند و از تجملات دنیایی بهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند .




طبقه بندی: داستان و حکایت، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 شهریور 1390 توسط bia2liver
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : لایور

ابزار هدایت به بالای صفحه

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic